موهومات

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

به پایان آمد این دفتر

۵ ۶
تابستان که به آخرین نفس های خود نزدیک می شود، چشم بر اطرافم می بندم و به روزهایی فکر می کنم که در غم و اندوه از دست داده ام. به تک تک روزها و لحظاتی که سال های عمرم را می سازند و مرا به پایانی همیشگی نزدیک می کنند. به برنامه هایی که برای روزهایم داشتم اما به هیچ کجا نرسیدند. برنامه هایی که مانند پرهایی راه گم کرده در آسمان اتاق بالای سرم گردش می کنند و بی هدف به این سمت و آن سمت می روند.
چیزی نمانده که تابستان و میوه های رنگی اش جای خود را به پائیز زرد و تب دار بدهند. 
عطر غروب های پائیزی و خاک های نم خورده را که یادت هست؟
این روزها که به آغاز دوباره ماه مهر نزدیک می شویم از خاطرات تلخ و شیرین سال قبل یاد می کنم. سالی که برای اولین بار قدم به دانشگاه گذاشتم. یاد اولین روز می افتم و یاد قدم های برداشته در آن پردیس مرموز که گوشه گوشه اش برایم مملو از معانی یچیده است. یاد سفرهای یک ساعته ام با اتوبوسی که من و امید و آرزو هایم را هر روز با صبر فراوان تا مقصدم همراهی می کرد. یاد عطر پیچیده در راهرو دانشگاه. 
از گرگ و میش هایی یاد می کنم که با ذوق از خواب برمی خاستم. آن گرگ و میش های اسرار آمیز که وقتی بر صندلی مندرس اتوبوس تکیه میزدم صادق هدایت را می دیدم که با همان کلاه معروفش بر چند صندلی جلوتر نشسته و صدایش که بوف کور می خواند در گوشم می پیچد.
یاد آن برف سنگین می افتم و یاد طنین آن موسیقی برفی که تارهای قلبم را به تمامی می لرزاند. یاد کسانی می افتم که قلبم را با قلبشان گره زدم. کسانیکه با بی رحمی سنگین و ناگهانی تارهای این گره را دریدند و از هم گسستند. حالا دیگر اما صادقانه که بگویم برایم اهمیت چندانی ندارند. حداقل حالا که چند هفته ای از نبودشان می گذرد، برایم اهمیتی ندارند. 
من گم شده ام. من گم شده ام. اما همیشه اینگونه نخواهد ماند. بالاخره روزی خواهد آمد که همه ما پیدا می شویم. ضربات سختی که بر من وارد شد، روحم را صیقل داد اما زمان می برد تا زخم هایی که از این صیقل بر من به جای مانده اند دهان ببندند.
دیگر وقت آن رسیده که دست از نهان کردن حقیقت بردارم و با تلخی واقعیتی که این همه مدت مرا فلج کرده است روبرو شوم. 
من باید به خودم زمان بدهم و باید کمک کنم تا این چرک کثیف از زخم روحم خارج شود. دیگر با دروغ گفتن به خود کاری از پیش نمی رود. دیگر با تظاهر کردن به شادی و ذوقی که واقعا وجود ندارد کار درست نمی شود.
من آنچه که هستم، هستم و خود را به خاطر آن سرزنش نمی کنم چون من تنها دوست واقعی خودم هستم و وقت زیادی را با خودم می گذرانم. 
من از خودم توقع معجزه ندارم و به خودم برای احساسی که دارم حق می دهم. خودم را برای احساس خوب داشتن به سمت هیچ چیز هول نمی دهم. خودم را با کسی مقایسه نمی کنم و برای خودم حق خطا کردن قائل می شوم. 
من هرگز خودم را برای احساسی که دارم سرزنش نمی کنم چون این منم و لازم نیست برای هیچ کس تغییر کنم، مگر برای خودم. این منم، همان کسی که شاید برای مسائل کوچک دلخور شود و گریه کند. از من فقط یک نسخه در تمام این دنیا وجود دارد و تمایلی ندارم یک کپی از نسخه های دیگر باشم. 
وضعیت فعلی من، روند همیشگی ام نخواهد بود.

                                                

هر چه می خواهد دل تنگت بپرس!

۵ ۷
می بینم که...
بازار اینکه "هر سوالی داشتی، ناشناس بپرس" حسابی تو وبلاگا داغ شده.
منم به تقلید می گم:
هر چه می خواهد دل تنگت بپرس!

پ.ن: با تشکر از آقای سر به هوا

وقتی حنا مردود می شود

۶ ۹

امروز رفته بودم برای امتحان آیین نامه و شهری. 

خلاصه بگم که ساعت بیست دقیقه به هفت آموزشگاه بودم، ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه آزمون شروع شد. در مراحل آماده سازی پرونده هر مشکلی که می شد برای یه نفر پیش بیاد برای من پیش اومد. فکر کنید پرونده م یه مهر سر مربی کم داشت!!!

تا مربی از راه برسه من از اضطراب اینکه نکنه افسر امتحانو بدون من شروع کنه داشتم پس میفتادم. 

خلاصه مربی اومد و مهرو زدو و رفتم امتحان دادم، با بیست و هشت قبول شدم. اون امتحانو که دادم راحت شدم، گفتم شهری رو هم دیگه صد درصد قبولم. رفتم محل آزمون عملی افسر گفت اینجا دوبل بزن. 

آقا چشمتون روز بد نبینه، اون ماشینه که باید روش دوبل می زدم کج پارک بود، والله منم تا به حال تو شرایطی قرار نگرفته بودم که رو ماشین کج دوبل بزنم. هیچی دیگه افسر جان هم فرمود پیاده شو.

حالا همه اینا در حقیقت به خاطر اون امتحانه نمی گم. به خاطر اون ناراحت نیستم. ناراحتیم از اینه که منی که یه بار هم تو تمرین خاموش نکردم، یه دوبل هم اشتباه نزدم، اینقدر اضطراب گرفته بود که نزدیک بود ماشین روشن رو دوباره استارت بزنم. اصلا انگار هیچی نمی دیدم، هیچی نمیشنیدم. اصلا دنده کجاس؟! کلاچ چیه؟! 

خیلی بهم احساس بی عرضه بودن دست داد، خیلی. به خاطر اضطراب نتونستم تواناییمو به افسر ثابت کنم.

بعد تو راه فکر کردم اگر دنده عقب می رفتم، ماشینو می نداختم تو خیابون، راحت میشد انجامش داد ولی انگار مغزم فلج شده بود...

برای آخرین بار با من به رقص آ

۲ ۶

 

 

 

Just one last dance
برای آخرین بار با من به رقص آ
Oh, baby
عزیزم
Just one last dance
برای آخرین بار با من به رقص آ
 
[Verse 1:]
We meet in the night in the Spanish cafe
شبانگاه در آن کافه اسپانیایی ملاقات می کنیم
I look in your eyes
در چشمانت نگاه می کنم
Just don't know what to say
اصلا نمی دانم چه بگویم
It feels like I'm drowning in salty water
درست مثل این است که در حال غرق شدن در آب های شور هستم
 
A few hours left
چند ساعت بیشتر 
'Till the sun's gonna rise
تا طلوع آفتاب باقی نیست
Tomorrow will come and it's time to realize
فردا خواهد آمد و زمان رویارویی با اینکه
Our love has finished forever
عشق ما برای همیشه به پایان می رسد، فرا خواهد رسید
 
How I wish to come with you
کاش می توانستم همراهت بیایم
(Wish to come with you)
How I wish we make it through
کاش می توانستیم از این فراق نجات پیدا کنیم 
 
[Chorus:]
Just one last dance
برای آخرین بار با من به رقص آ
Before we say goodbye
پیش از آنکه وداع کنیم
When we sway and turn round
آن هنگام که می رقصیم و به چرخش در می آییم
And round and round
و می چرخیم و می چرخیم
It's like the first time
همانند بار اول است
 
Just one more chance
یک شانس دیگر
Hold me tight
مرا تنگ در آغوش بگیر
And keep me warm
و بدنم را گرم نگه دار
Cause the night is getting cold
زیرا که شب سرد در حال فرارسیدن است
And I don't know where I belong
و نمی دانم به کجا تعلق دارم
Just one last dance
برای آخرین بار با من به رقص آ
 
[Verse 2:]
The wine and the lights
شراب و انوار
And the Spanish guitar
و گیتار اسپانیول 
I'll never forget how romantic they are
هرگز فراموش نخواهم کرد چه قدر عاشقانه اند
But I know
اما می دانم
Tomorrow I'll lose the one I love
فردا معشوقم را از دست خواهم داد
There's no way to come with you
راهی برای همراهی ات نیست
It's the only thing to do
تنها کاری که باید بکنیم این است...
Just one last dance
برای آخرین بار با من به رقص آ

چیزهایی که به هم نگفتیم

۴ ۷

دوستت دارم برای آنچه هستی 

نه برای ارضای خودخواهی هایی

که سالهاست به عادت در ما آدمیان ریشه دوانده


بخشی از من که با خود به یغما بردی

هنوز در دستان تو است


بخشی از عاطفه ام

که در آن چشمان سیه تیله ای ات جا مانده


همان عاطفه ظریفی

که در آن هیاهوی مسکوت پارک 

از چشمانم به چشمان راز آلودت سرازیر شد


راز آن چشمان چه بود

که اینگونه مرا به ژرفای خیال کشاند


راز آن چشمانی که مرزهای پایبندی ام را درید 

راز چشمانی که از درهای آهنین قلب سردم گذشت 


هنوز در خاطر منی

تمام آن لحظات

لحظاتی که فقط بین منو توست


روزها که از از ماجرای مان گذشت

با خود گفتم که عاقبت تمام شد

اما نه

من اشتباه می کردم

هنوز هم گهگاهی آن نگاه های ماجراجو بر چشمم که نه

بر ذهنم که نه

بر قلبم می تابد


و قلبم را در آتش می گدازد

هنوز هم یادت بند بند وجودم را می لرزاند

ای غریبه


ای غریبه چیزهایی بود که ما به هم گفتیم و نگفتیم

راستی... تو که بودی؟

حالا کجایی؟ مرا به خاطر می آوری؟

تو نیز به من می اندیشی؟


- لطفا کپی نکنید.




دقیقا کجایی؟

۴ ۲

سلام

دلمان برایتان تنگ است.

از خودتان برایمان بنویسید.


پ.ن: نظرات برای این مطلب رو تائید نمی کنم. به خودتون خصوصی جواب میدم.

بعدا نوشت: دوستان عزیزی که ادرس وبلاگ نذاشتید، من چطوری جوابتونو بدم اخه. دوست مهربانی که راجع به زبان سوْال داشتین، لطفا یه ادرس از خودتون برای من بذارید.

این نیز برای تو مهربان

۴ ۸

زحمت توصیف و تعریف و تمجیدش رو می سپارم به شما :)


 

من اینجام

۵ ۱۰

الان دقیقا توی یه نقطه از زندگیم قرار دارم که دلم می خواد برم تو یه خواب دراز مدت. برم تو کما مثلا.

هوای قلبم هم حسابی سرده.

سردددد

احساس تنهایی حسابی بهم چیره شده.

غمگین غمگین...

عین یه آمی شدم که هی داره چک میزنه به صورت روحش که بیدار بشه

حالم بده ها... بد

چالش وگان

۴ ۹

من از فردا به امید خدا در هفت روز چالش وگان شرکت می کنم.

این پست در واقعا یک اعلام عمومی هست که نتونم از زیرش در برم. اگرچه از لحاظ اخلاقی می دونم تصمیم درستیه منتها نگرانم به خاطر سختیش جا بزنم. ازتون در خواست دارم کامنت بذارید و پگیر ماجرا باشید که به قولی من تو رو دربایستی بیفتم.

ممنونم از همتون و اینکه حمایتم می کنید.


این آدرس سایتیه که توی چالشش شرکت می کنم. شما هم می تونید سر بزنید.

http://7dayvegan.com/


پ.ن: لطفا سعی نکنید منصرفم کنید چون به اندازه کافی تحقیق کردم و تصمیممو گرفتم.

+ ببخشید نمی تونم به وبلاگتون سر بزنم. خیلی برنامه هام به هم ریخته. انشالله در اولین فرصت سر میزنم بهتون :)

آیا تاکنون با تمام وجودت یک زن را دوست داشته ای؟

۴ ۱۷




?Have You Ever Really Loved a Woman


To really love a woman, 
برای اینکه واقعا عاشق یه زن باشی،
To understand her, 
برای اینکه او را بفهمی
You've got to know her deep inside ... 
باید عمق وجودش را بشناسی
Hear every thought, 
همه افکارش را بشنوی
See every dream, 
همه رویاهایش را ببینی
And give her wings when she wants to fly. 
و وقتی می خواهد پر بکشد، پر پروازش باشی
Then when you find yourself lying helpless in her arms ... 
وقتی آن هنگام که درمانده ای خود را در آغوش او می بینی
You know you really love a woman 
می توانی از عشقت به او مطمئن باشی

When you love a woman, 
وقتی عاشق یک زن هستی
Tell her that she's really wanted. 
به او بگو که چقدر خواستنی است
When you love a woman, 
وقتی عاشق یک زن هستی
Tell her that she's the one. 
 به او بگو که در قلبت یکتاست
She needs somebody, to tell her that it's gonna last forever. 
او احتیاج دارد به او بگویی که عشقتان تا ابد پایدار خواهد بود
So tell me have you ever really ... 
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا
Really, really ever loved a woman? 
واقعا، واقعا عاشق یک زن بوده ای؟
(می توانی خود را یک عاشق واقعی بنامی؟)

To really love a woman, 
برای اینکه واقعا عاشق یک زن باشی
Let her hold you, 
بگذار تو را در آغوش بگیرد
Till you know how she needs to be touched. 
تا زمانی که بدانی چطور می خواهد لمس شود
درباره من
دخترکی تنها در دنیای کوچک خود بودم
که خواب پرواز بر فراز بلندترین درختان دیدم.
من که هستم؟
ستاره ای بر من خندید
و خدا پاسخ داد.
آخرین نظرات
مطالب پر بحث تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان