موهومات

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

نازلی سخن بگو

۲ ۴

نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .

  

نازلی سخن نگفت؛

سرافراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .

 

 نازلی! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته است.

 

نازلی سخن نگفت

چو خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت . . .

 

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .

 

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

مژده داد: «زمستان شکست»

و

رفت...

سونیا ..
۱۴ تیر ۲۰:۰۳
این شعر خیلی تلخه...
پاسخ :
آره
در صورتیکه مضمونش مثبته خیلی تلخه
عجیبه
خانوم ربات
۱۱ تیر ۱۱:۵۳
^،^  چ نازز بوددد
پاسخ :
:-)
علی آقا:)
۱۱ تیر ۱۰:۰۱
نازلی خیلی عشقه بخدا:)
پاسخ :
دقیقا
سام نجفی نیا
۱۰ تیر ۲۳:۴۸
لایک به تو و لایک به انتخابت
پاسخ :
لطف داری مهربان :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
دخترکی تنها در دنیای کوچک خود بودم
که خواب پرواز بر فراز بلندترین درختان دیدم.
من که هستم؟
ستاره ای بر من خندید
و خدا پاسخ داد.
آخرین نظرات
مطالب پر بحث تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان