موهومات

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

دلم می خواد حرف بزنم...

۳ ۱
آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آن همه اخت پیدا شود؟
خواهید گفت پیدا می شوند. بله، می دانم. من هم داشتم. یکی دو تا. آنقدر با هم اخت بودیم که اگر یکی نمی آمد، سر وقت به پاتوقمان نمی رسید دلشوره می گرفتیم. بعدش... خب معلوم است. یکی زن می گیرد، یکی سفر می رود، یکی می رود مذهبی می شود، یکی هم غیبش می زند، خودکشی می کند. دست آخر وقتی خوب زیر و بالای کار را ببینی، متوجه می شوی که آدم ها، بیشترشان نمی توانند تا آخر خط تاب بیاورند.
- هوشنگ گلشیری

گویا نویسنده چند خط بالا حداقل در زمان یادداشت این غم نامه به درد من گرفتاره بوده است. درد همان صدایی که مدام بر گوشم می زند و می گوید که دوست باید فلان باشد و فلان کند و فلان بماند. خواندن اینگونه متن ها آن هم از نویسندگان گرامی بالغ تر مایه مسرت است چرا که لااقل به این دلخوش می شوم که این افکار،چنان که بعضی اطرافیان می گویند، افکاری کودکانه نیست. کسان دیگری هم هستند در این دنیا که مانند من فکر می کنند دوست باید فلان باشد و فلان کند و فلان بماند. حالا شما نام ما را هر چه می خواهید بگذارید. کودک، کودن یا ساده چه فرق می کند. این ها که اسامی مستعار است! 
مرا "تنها" بنام.
قسمتی از گفتنی های من، بخشی از صداهای درون مغز نابالغم، خونی می شوند که بر انگشتانم سرازیر می شوند و قدرتی که با آن این دکمه های بی رمق را فشار می دهم تا سیلی از واژگان بی معنا روی این صفحه سرد بی عاطفه جاری شوند. آن گاه مردم می آیند و می خوانند و چند کلمه ای در باب خوب یا بد بودن ماجرا می نویسند. ما هم به واقع خوشحال می شویم از این انبوه توجه. 
این جا خوب است. این جا خوب است چون پر از آدم های دور نزدیک است. کسانی که تو را می شناسند اما نمی شناسند. 
بخش دیگر غم ها همچنان در دل می ماند. آنوقت بعد از چند سال رسوب می کند و سفت می شود. لایه ای می شود بر قلبت. جیغی می شود بر گلویت... شاید هم... شاید هم لبخندی بر لبت؟
و تویی که همچنان می مانی در انتظار روزی که یکی بیاید و بشنود و درک کند و غم از دل بزداید و فلان باشد و فلان کند و فلان بماند. 
تو همچنان چشم به راهی تا اینکه یک روز یک نفر از راه می رسد. چه خجسته روزیست آن روز. بالاخره پیدا شد.
آن موقع نمی دانی که او هم برای این آمده که به تو یادآوری کند هیچ کس ارزش اعتمادت را ندارد. او هم برای این آمده که ثابت کند خشونت و وحشی گری انسان ها را ارضا می کند.
و تو دوباره تنها می شوی.
و باز حرف هایت رسوب می کنند.
و دیگر دوستی معنایی ندارد.
اعتماد معنایی ندارد.
و دوباره تو می مانی و پنجره سفید و پاک جلوی رویت تا بنویسی، تا اثر هنری خلق کنی.
تو ماندی و این دوراهی ویران کننده که تحمل رنج تنهایی بهتر است یا تحمل درد از محبوبان زخم خوردن.
و آن گاه است که دوباره و دوباره به این سوال همیشگی کافکا فکر می کنی که:
 
مسئله ای که باید "عملا" حل کرد این است که آیا می توان خوشبخت و تنها بود؟

پ.ن: لطفا کپی نکنید.

ستــ ـاره
۱۵ تیر ۰۰:۳۸
به قول کافکا : تنهایی من هیچگاه خطا نکرده است.

منم اینایی رو که گفتی تجربه کردم ، آخ که چه لذتی است وقتی یکی را پیدا میکنی که میتوانی اندیشه ات را با او شریک بشی. اما او هم تاب نمی آورد ، همیشه یک نفر هست که جا میزند ، همیشه...

ولی همین که میدونیم هستند افرادی که حسشون شبیه ماست ، کلی آرامش بخشه...
پاسخ :
آره ستاره جان خوبه که تو تنها بودن تنها نیستیم اما این کافی نیست
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
دخترکی تنها در دنیای کوچک خود بودم
که خواب پرواز بر فراز بلندترین درختان دیدم.
من که هستم؟
ستاره ای بر من خندید
و خدا پاسخ داد.
آخرین نظرات
مطالب پر بحث تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان