موهومات

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...

هر چی خدا بخواد

۳ ۴

خدایا من به خودت و حکمتت اعتماد دارم. حداقل دارم تلاش می کنم که اعتماد قاطع داشته باشم. خودت بهتر از من می دونی.

ولی قبول کن بعضی وقتا سخته واقعا. واقعا سخت. گاهی فقط میگم کاش می شد که بشه با اینکه ته دلم می دونم اگر چیزی اتفاق نمیوفته به خاطر اینه که چیز بهتری در انتظارمه. 


سپاسگزارم که تا به حال اینقدر بهم کمک کردی. ممنون بابت این مدت اخیر که واقعا اثبات کردی بهم ان مع العسر یسری ولی خودت می دونی الان دارم از چی حرف می زنم. مگه نه؟

بازم ممنون بابت هر اتفاقی که خواستم تو زندگیم بیوفته و نیفتاد. می دونم هر چی توزندگی پیش میاد یه حکمتی داره. می دونم همه اتفاقایی که برام تا به حال وجود داشتن و همه آدمایی که تو زندگیم اومدن برای یه دلیلی بوده. می دونم هر کدوم سهمی در رشد فکری من داشتن ولی...


می دونی... دیگه واقعا برام سخت شده باور حرف های آدما. خیلی سخت. دیگه بعضی چیزا به نظرم مسخره ان مثل عشق. چون همه چی موقتیه. نمی تونم کسی رو به دلم راه بدم چون می دونم که میره. 

فکر کنم بعضی چیزا تحمل نبودنشون راحت تر از تحمل عذاب بودنشونه...


"روز ها می گذرند

و من هر روز دنیا را بیشتر می شناسم

عاقل تر می شوم و محتاط تر

نمی دانم... شاید فقط ترسو تر می شوم

اما این را میدانم که دیگر کمتر رویا می بافم

دیرتر آدم ها را باور می کنم

کمتر از زشتی ها تعجب می کنم

و بیشتر احساساتم را نادیده می گیرم

روزها می گذرند و من هر روز

بیشتر از دنیای سادگی ام فاصله می گیرم"


می گن آدما فقط از دور قشنگن. نزدیک که بشی بهشون تازه می فهمی...

نمی دونم... فکر کنم بعضی آدما رو همونطوری از دور ببینی و نزدیکشون نشی بهتره. چون اونطوری هیچوقت تصور قشنگت از اون ها خراب نمیشه. همیشه تو ذهنت مثل یه فرشته می مونن.


نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود


می دونی سختیش کجاست؟ اینکه هیچوقت نمی دونی که واقعا اون آدم ارزش عشق رو داره؟ ارزش جنگیدن رو داره؟


mitra .mo
۱۳ شهریور ۲۰:۱۵
هعی
در دوره ای هستیم که متاسفانه خیلیا همینجورین
از دور خوبن ولی از نزدیک...
تنها بحث عشق و اینا نیست
پاسخ :
هععییی
miss bell
۱۳ شهریور ۱۸:۵۹
ادم ها رو نمیشه جمع بست هیچ کدومشون شبیه هم نیستن بعضیا از دور قشنگن بعضیا از نزدیک ادمایی که از نزدیک زیبان ارزش عاشقشون شدن رو دارن
موفق باشی عزیزم
پاسخ :
ممنون از حضورت
Lin ArcX
۱۳ شهریور ۱۶:۱۹
دیروز داشتم یه کتاب می خوندم از چخوف. داستان مردی که قمار میکنه تا زندانی بشه. برای بدست آوردن پول از یکی از تاجر های سر شناس شهر. می دونید تو اون پونزده سال چکار می کرده تو زندان؟ 
کتاب می خونده. موسیقی می نواخته. تقریبا اکثر کتاب های مهم دنیا رو میخونه و بعد از 15 سال،  عصاره تجربه هاشو تو یه نامه میذاره و میره :
"و با این همه، من کتاب های شما را تحقیر میکنم. من تمامی آن برکت های زمینی و خردمندی ها را تحقیر میکنم. همه چیز، پوچ و ظاهری و فانی و مانند سراب فریبنده است. هر چند مغرور و خردمند و زیبا باشید، با این همه مرگ از صفحه ی روزگار، مانند موش های اعماقِ زمین پاک تان خواهد کرد."
پاسخ :
خیلی تلاش می کنم یه معنی پیدا کنم
Va hid
۱۳ شهریور ۱۲:۳۴
دلنوشته تلخی بود!!


گذشته ها خیلی وقته که گذشته !!پس باید گذشت !!!

دلتون شاد!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ :
به همچنین
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
دخترکی تنها در دنیای کوچک خود بودم
که خواب پرواز بر فراز بلندترین درختان دیدم.
من که هستم؟
ستاره ای بر من خندید
و خدا پاسخ داد.
آخرین نظرات
مطالب پر بحث تر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان